جای خالی سلوچ

Seit Tagen schon haben sie nicht mehr miteinander geredet Abends hatte er sich an den Backofen gerollt und morgens war er verschwunden ohne sie auch nur eines Blickes zu w rdigen Ssolutsch war in de

  • Title: جای خالی سلوچ
  • Author: Mahmoud Dowlatabadi
  • ISBN: 9643623203
  • Page: 345
  • Format: Hardcover
  • Seit Tagen schon haben sie nicht mehr miteinander geredet Abends hatte er sich an den Backofen gerollt, und morgens war er verschwunden, ohne sie auch nur eines Blickes zu w rdigen Ssolutsch war in den letzten Tagen verwirrt, verst rt gewesen, aber auch Mergans Lippen waren wie von unsichtbarer Hand verschlossen Eines Morgens ist der Platz neben ihr leer Ssolutsch hatSeit Tagen schon haben sie nicht mehr miteinander geredet Abends hatte er sich an den Backofen gerollt, und morgens war er verschwunden, ohne sie auch nur eines Blickes zu w rdigen Ssolutsch war in den letzten Tagen verwirrt, verst rt gewesen, aber auch Mergans Lippen waren wie von unsichtbarer Hand verschlossen Eines Morgens ist der Platz neben ihr leer Ssolutsch hat sie und seine Familie verlassen Mergan mu nun alleine f r ihre Kinder sorgen Aus dem kargen Leben wird ein erbarmungsloser berlebenskampf.

    • Free Read [Fantasy Book] ☆ جای خالی سلوچ - by Mahmoud Dowlatabadi ↠
      345 Mahmoud Dowlatabadi
    • thumbnail Title: Free Read [Fantasy Book] ☆ جای خالی سلوچ - by Mahmoud Dowlatabadi ↠
      Posted by:Mahmoud Dowlatabadi
      Published :2020-08-09T10:38:17+00:00

    About " Mahmoud Dowlatabadi "

  • Mahmoud Dowlatabadi

    Persian profile Mahmoud Dowlatabadi Persian is an Iranian writer and actor, known for his promotion of social and artistic freedom in contemporary Iran and his realist depictions of rural life, drawn from personal experience.Dowlatabadi is celebrated as one of the most important writers in contemporary Iran, particularly for his use of language He elevates rural speech, drawing on the rich, lyrical tradition of Persian poetry He examines the complexities and moral ambiguities of the experience of the poor and forgotten, mixing the brutality of that world with the lyricism of the Persian language, said Kamran Rastegar, a translator of Dowlatabadi s work When Tom Patterdale translated Dowlatabadi s The Colonel, he avoided Latinate English words in favor of Anglo Saxon ones, hoping to reproduce the effect Dowlatabadi s rough and ready prose Most other Iranian writers come from solidly middle class backgrounds, with urban educations Because of his rural background, Dowlatabadi stands out as a unique voice He has also garnered praise internationally, with Kirkus Reviews calling The Colonel, A demanding and richly composed book by a novelist who stands apart The Independent described the novel as passionate, and emphasized, It s about time that everyone even remotely interested in Iran read this novel.

  • 627 Comments

  • Jā-yi Khālī-yi Sulūch = Missing Soluch, Mahmoud DowlatabadiMissing Soluch (Ja-ye Khali-ye Soluch; 1979) is a novel by Iranian author Mahmoud Dowlatabadi, translated from the Persian by Kamran Rastegar in 2007. It was shortlisted for the 2008 Best Translated Book Award. The novel depicts rural village life in a fictional town in northern Iran in the 1960s, a time when many people from the countryside were moving to cities. The main character is Mergan, a woman whose husband, Soluch, has left [...]


  • درباره‌ي اهمیّت اين رمان در میان آثار (محمود دولت آبادی) و همین‌طور جایگاه این اثر در بین ادبیات داستانی ایران قبلاً نوشته‌ام، اما ذكر يك صحنه، از اين كتاب را كه حقيقتاً جزو تصويرهاي شاه‌كار داستان‌نويسي ايران است و كم‌تر نويسنده‌ي ايراني توانسته با اين قدرت، تمام فلاكت [...]


  • یک تعلیق بزرگ هست، کششی از اولین جمله تا آخرین جمله. کسی نیست. کسی که نبودنش تمام کتاب را پر کرده. چه نبودنی. سلوچ نیست اما هست. کسی هست که سلوچ را نشناسد؟ کسی هست که در لابه‌لای قصه خصوصیات او را چه باطنی و چه ظاهری یاد نگیرد؟ کسی هست که اگر او را جایی ببیند به او نگوید هی سلوچ کجا [...]


  • چی شد که خوندم؟دیدن نسخه‌ی چاپ اول کتاب همان و تصمیم به خوندنش همانآیا رمان خوبی هست؟تو یه جمله به خوبی نقدهایی که روش نوشته شده نیست. کتاب از نظر زبانی موفق بوده. وقتی جمله‌های کتاب رو می‌خونی کاملا برات روشنه که داری کتاب کسی رو می‌خونی که سال‌ها با ادبیات کهن ایران هم‌نش [...]


  • حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی. آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند.


  • قلم خاص دولت آبادی و تم زنانه اثر باعث شد با وجود کش و بسط های اضافی به خواندن ادامه دهم.سماجت و سختگوشی مرگان _به عنوان زنی تنها که برای زندگی خود می جنگد_مظهر اعتراضی به وضعیت موجود است،مرگان فریاد می زند، از درون می خروشد اما خم به ابرو نمی آورد و ادامه می دهد.برخی نیز چون هاجر [...]


  • صبح كتاب رو تموم كردم و تو بهت قلم دولت آبادي موندمانقدر زيباس توصيفات كتاب كه مطمئن باشيد تا مدت ها مزه ش ميمونه ،اتفاقاتي كه تو كتاب ميفته واقعا ميخكوب كننده ست وباعث ميشه هي پيگير موضوع بمونيمحتما بخونيد اين كتابو مطمئن باشيد تبديل ميشه به يكي از بهترين كتابايي كه خونديد


  • "گاه پيش مى آيد كه آدمى در دوره ى كوتاه عمر خود، هزار بار ميميرد و زنده ميشود. براى پسر مرگان، هزار بار مردن و زنده شدن، همين دم بود."


  • "تا چشمهایت با تو هستند به نظر عادی می آیند; اما همینکه این چشمها ناگهان کور شوند، به میله ای داغ یا به سر پنجه ای سرد; تو در می یابی که چی از دست داده ای! چه عزیزی از تو گم شده است; سلوچ!"کتاب رو از کتابخانه مرکزی دانشگاه گرفتم، انتشارات آگاه، چاپ اول 1357! اینجاست که میگن اصل جنس!!!نث [...]


  • بهترین عنوانی که یک کتاب میتونه داشته باشه وقتی عنوانش رو با خودت زمزمه می کنی انگار همه ی کتابو دوباره خوندی جای خالی سلوچ واقعن جای خالی سلوچه با همه غمش


  • تمام مدتی که کتاب رو می خوندم شخصیت مرگان رو با صورت خانم فاطمه معتمدآریا تصور کردم.رنج نامه ای بود که گاه طاقت خوانش طولانیش رو نداشتم. برای این کتاب بسیار نقدها نوشته شده و سخن ها گفته شده در نتیجه من چیز بیشتری ندارم که بگم. اما زین پس اگر کسی بهم بگه سمفونی مردگان رو خوندم و خ [...]


  • دريكي از تاثير گذارترين لحظات رمان جای خالی سلوچآنجايي كه مرگان مجبور ميشود كه دخترش هاجر را كه هنوز به سن چهارده سالگي هم نرسيده ، به علي گناو كه مردي زن دار و ميانسال است بدهد.پس از اينكه عروس به اكراه پا به خانه شوهر مي گذارد و همان شب از آنجا با داد و فرياد ميگريزد و دوباره ع [...]


  • هيچ كس سعي نكرد جاي خالي سلوچ را پر كند. هر كسي سهم خود را از اين حفره مي خواست و چون گرفت رفت


  • بارها و بارها شده که در نیمه های راه کتاب های دولت آبادی با خود گفتم دیگر از دولت آبادی نخواهم خواند ولی وقتی به پایان کتاب هایش می رسم باخود می گویم یه دونه دیگه یه دونه دیگهکتاب جالبی است.اهوم جالب تنها واژه ای است که می توانم برایش به کار ببرم.نه خوب نه بد.قلم دولت آبادی عالی ا [...]


  • زخمی اگر بر قلب بنشیند ؛ تو ، نه می توانی زخم را از قلبت وابکنی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی . زخم تکه ای از قلب توست . زخم اگر نباشد ، قلبت هم نیست . زخم اگر نخواهی باشد ، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی . قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند.ساعت ۰۴:۲۶ بامداد و من م [...]


  • در اين دنياي بزرگ ، جايي هم آخر براي تو هست .راهي هم آخر براي تو هست .درِ زندگاني را كه گِل نگرفته اند !(از متن)


  • Soluch was a good man. One morning, however, he got up from where he slept (just outside their house near the oven), walked away, and never came back. When he left without a word his family was still asleep: wife Mergan, their two teenage sons Abbas and Abrau, and their youngest, a ten-year-old girl named Hajer.It was not clear why he left. Why this industrious, responsible man would do the utmost act of irresponsibility: abandoning his family. But there was this hopeless, withering poverty. The [...]


  • گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده . شاید نخواهی هم .شاید هم بخواهی و ندانی .نتوانی که بدانی .عشق ،گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گِل آل [...]


  • شاید شبیه بودن داستان به قصه های واقعی که از قبل شنیده بودم داستان رو برام جذاب تر و واقعی تر و درکش رو برام آسون کرده بود.داستان کسانی که بخاطر امید و زندگی بهتر از روستا مجبور میشن به شهر مهاجرت کنند و محل زندگیشون رو ترک میکنند که اغلب تو قدیم خیلی عادی و مرسوم بوده.داستان تو [...]


  • مرگان سر از بالین برداشت، سلوچ نبود.همین جمله ی اول کتاب استرس و اضطراب رو بهم هدیه کرد.چیزی که بوده چیزی که تو زندگیت ثابت شده بوده به صورت ناگهانی نیست میشه و تو هیچ توجیحی براش پیدا نمیکنی. تا آخر کتاب باید با یه چرا سر و کله بزنی.تا آخر کتاب باید باچرایی رفتن سلوچ سر و کله بزن [...]


  • سلوچ رفته. مرگان مانده است تنها، با بیابان و زمین بی حاصل و نان نداشته و عباس و ابراو و هاجر . مرگان مانده است با حداقلی از احساس به سلوچی که رفته و آینده ای که انگار بن بست است. بن بستی تاریک با دیوارهای لخت و سیمانی. راستی چرا مرگان خودش را حلق آویز نکرد؟ دولت آبادی آنچنان عریان [...]


  • این کار دولت آبادی را حتی از کلیدر هم بیشتر دوست داشتم.کتابی که در دوران سربازی خواندم و هنوز حلاوت جملات زیبای رمان در دهانم استبه دلیل آشنایی و شناخت نویسنده از زندگی آدم هایی که درباره شان می نویسد،جای خالی سلوچ ،یکی از موفق ترین رمان های رئالیستی ایران استداستان با رفتن شب [...]


  • داستانی ست فوق العاده زیبا و دردناک از حقیقت و ماهیت زندگی. شخصیت هایی که در کتاب میبینیم، همه آشنایان دنیای امروز ما هم هستند و فی الواقع این داستان نه تنها روایتگر یک زندگی در زمان نگارش بلکه روایتگر جامعه ما در حال حاضر نیز هست. قلم شیوا و بیان بیش از حد واقعگرایانه و در بعضی [...]


  • وقتی‌ کتاب تمام شد،دلم می‌‌خواست به دست‌ها و گونه‌های مرگان بوسه‌ می‌‌زدم.وقتی‌ که پندار‌های واهی امانش را بریده بود و چشمانش در تاریکی‌ پی‌ کور سویی بود و سر انجام این شیدایی کشالهٔ خونصحنه‌های هولناک این کتاب نفس گیر بود: درگیری لوک سیاه و عباس، حملهٔ سردار در طویله [...]


  • زخمی اگر بر قلبت بنشیند تو نه می توانی زخم را از قلبت وا بکنی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست، زخم اگر نباشد قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد قلبت را باید بتوانی دور بیندازی قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند


  • "شب می‌شکست شب بر کشاله‌ی خون می‌شکست"واقعا که ستودنی ‌ست قلم آقای دولت‌آبادی


  • اگرچه رمان در جامعه ی ما چیزی حدود دویست سال دیر به دنیا آمده، در تاریخ صد ساله ی رمان فارسی، کلیدر هم چیزی حدود پنجاه سال دیر به دنیا آمده است. این رمان به دوران داستان های بلند عیاری تعلق دارد، که در سرتاسر آن نه از کثرت گرایی رمان معاصر جهان خبری هست و نه از روایت های مدرن قصه [...]


  • داستان پر کشش و شخصیتهایش جذاب و جالبند. البته دولت آبادی به جای آنکه اجازه دهد خود داستان کیفیت شخصیتها را آشکار کند، خود صفات آنها را فهرست می کند. برای مثال می نویسد فلانی بددل و بدزبان بود به جای آنکه به خواننده اجازه دهد از خلال رمان قضاوتش را صورت بندی کند. این خود به ذهنم [...]


  • کتاب یکباره به انتها میرسه. جایی که برخلاف همهٔ قصه‌ها و رمان‌ها هیچ مشکلی از مشکلات قهرمانان حل نشده و نویدی هم از حل شدنش در اینده وجود نداره. جوی خون! اخرین جملهٔ کتاب است.


  • #محمود_دولت_آبادی در #جای_خالی_سلوچ، در نوشتن و رها کردنِ کلمات کاملا دست و دل باز بود.سی و چند نفری که در طول داستان ملاقات می کنید، به نحوی توصیف شده اند که نه خسته کننده ست از زیادیِ حرف؛ و نه گنگ از کاستی.گاهی جملات کوتاه و پیاپی برای انتقال حال و هوا، افکار و شرایط شخصیت ها بد [...]


  • Post Your Comment Here

    Your email address will not be published. Required fields are marked *